ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
262
قصص الانبياء ( فارسى )
رحمه گفت به حال صحّت مانندهء تو بود و نامش ايّوب بود . ايّوب گفت آن منم كه تو طلب ميكنى . رحمه بنگريست بشناخت كه ايوب است . در كنارش گرفت و شادى مىكرد . گفت چه افتاد كه درست شدى . ايّوب حال بگفت ، و آمدن جبريل عليه السّلام . و آن چشمها نيز بوى بگفت و بنمود . رحمه خداى را عزّ و جلّ شكر كرد . پس جبريل آمد عليه السّلام و فرمان آورد ] b 121 [ كه بازگرديد و بديه خويش بازرويد . بيامدند ، بديه رسيدند . و يافتند ديه آبادان شده . جبريل بفرمود تا بكتّاب شدند « 1 » كه فرزندانش هلاك شده بود ، و جبريل به او [ ى ] يكانيكان نام همىخواند و همه زنده مىشدند به بنيكوترين صورتى . انگاه جبريل بفرمود كه آنجا رفت كه خرمنگاه بود و سوخته گشته بود . بديدند همه زر گشته . انكه خرمن گندم بود زر گشته بود ، و انكه خرمن جو بود سيم گشته بود بقدرت خداى تعالى . همه برداشتند و به خانه بردند ، زيادت از هزار خروار زر و سيم . پس بفرمود تا بدان چراگاه شدند كه چهارپايان بودند . بعدد هر يكى ، دو بار داد . چهار هزار اشتر بود ، هشت هزار شتر باز داد . چهار هزار گاو بود ، هشت هزار باز داد . و هزار اسب بود ، دو هزار باز داد . و آنچه از فرش و اوانى بود يكى را دو باز داد ، و آنگاه زنان را باز اورد و از هر يكى دو فرزندش آمد . قوله تعالى : وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ « 2 » . آنگاه شريعتش آمد و رسول گشت و چهل و هشت سال بزيست از بعد آن . پس خواست تا رحمه را صد چوب بزند كه سوگند خورده بود . جبريل آمد
--> ( 1 ) - تا بدان دبيرستانخانه . ( ن ) ( 2 ) - ص 43